بعضی آدم‌ها واقعاً این‌طور فکر می‌کنند؛ بر خلاف نظر ما!

غیر ممکن غیر ممکنه

بارها وسط یک گفت‌وگو به جمله‌ای برخورده‌ام که تقریباً همه ما، با شکل‌های مختلف، آن را به زبان آورده‌ایم: «امکان ندارد.»

امکان ندارد کسی این موضوع ساده را نفهمد. امکان ندارد درآمدش تا این اندازه کم باشد. امکان ندارد نداند برای انجام چنین کاری باید از چه روشی استفاده کند. امکان ندارد واقعاً به چنین چیزی اعتقاد داشته باشد. امکان ندارد از آن تصمیم دفاع کند، مگر اینکه منفعتی داشته باشد، فریب خورده باشد یا مأموریت گرفته باشد.

وقتی چیزی با فهم ما از دنیا جور درنمی‌آید، معمولاً اولین احتمالمان این نیست که شاید جهان طرف مقابل واقعاً با جهان ما متفاوت است. دنبال توضیح دیگری می‌گردیم؛ کم‌عقلی، بی‌سوادی، منفعت‌طلبی، لجبازی، دروغ، توطئه یا هر چیزی که بتواند دوباره دنیا را برایمان قابل فهم کند.

پذیرفتن اینکه آدم دیگری ممکن است با عقل سالم، بر اساس تجربه‌هایی کاملاً متفاوت، به نتیجه‌ای خلاف نتیجه ما رسیده باشد، از چیزی که تصور می‌کنیم سخت‌تر است.

ما از درون زندگی خودمان به جهان نگاه می‌کنیم. میزان درآمدمان، آدم‌هایی که با آن‌ها معاشرت می‌کنیم، محله‌ای که در آن زندگی کرده‌ایم، نوع کاری که انجام داده‌ایم، کتاب‌هایی که خوانده‌ایم، شکست‌هایی که خورده‌ایم و حتی چیزهایی که از آن‌ها ترسیده‌ایم، به‌تدریج تصویری از «واقعیت» در ذهنمان ساخته‌اند. بعد از مدتی فراموش می‌کنیم که این فقط تصویر ما از واقعیت است؛ خیال می‌کنیم خود واقعیت همین است.

برای همین کسی که در محیط کاری من بزرگ شده، تصور می‌کند همه می‌دانند فایل مهم را نباید فقط روی لپ‌تاپ نگه داشت. کسی که همیشه به اینترنت و ابزارهای دیجیتال دسترسی داشته، باورش نمی‌شود آدمی هنوز برای انجام یک کار ساده اداری نیازمند کمک دیگران باشد. کسی که درآمد مناسبی دارد، هزینه بعضی چیزها را آن‌قدر ناچیز می‌بیند که نمی‌تواند بفهمد چرا دیگری برای همان مبلغ چند روز فکر می‌کند. کسی که در خانواده‌ای اهل گفت‌وگو بزرگ شده، سکوت‌کردن، پنهان‌کردن یا ترسیدن از بیان یک نظر را نشانه ضعف شخصیت می‌داند؛ نه نتیجه سال‌ها تجربه‌ای که در آن حرف‌زدن همیشه هزینه داشته است.

هرکدام از ما تعدادی «بدیهیات» داریم که فقط در جهان خودمان بدیهی‌اند.

مشکل از جایی آغاز می‌شود که این بدیهیات را معیار سنجش شعور دیگران قرار می‌دهیم. می‌گوییم: «دیگر هر کسی این را می‌فهمد.» اما واقعیت این است که هر کسی لزوماً آن چیزی را که ما فهمیده‌ایم، ندیده، تجربه نکرده یا حتی فرصت فکرکردن درباره‌اش را نداشته است.

گاهی در سازمان‌ها، مدیران از بالا به مسئله‌ای نگاه می‌کنند و تصور می‌کنند همه کارکنان باید همان تصویری را ببینند که آن‌ها می‌بینند. مدیر از بودجه، برنامه‌ها، فشار هیئت‌مدیره و محدودیت‌های کلان خبر دارد و تصمیمی را کاملاً منطقی می‌داند. کارمند اما فقط اثر همان تصمیم را بر حجم کار، امنیت شغلی یا زندگی روزمره‌اش می‌بیند. هر دو طرف ممکن است فکر کنند دیگری یا نمی‌فهمد یا نمی‌خواهد بفهمد.

واقعیت این است که هیچ‌کدام در جای دیگری نایستاده است.

نگاه از بالا الزاماً به معنای دیدن همه چیز نیست. ارتفاع بیشتر، بعضی چیزها را واضح‌تر می‌کند و بعضی چیزها را از بین می‌برد. از بالا می‌توان ساختار، عدد و روند را دید؛ اما ممکن است جزئیات زندگی آدم‌ها دیگر دیده نشود. همان‌طور که از پایین می‌توان فشار واقعی تصمیم‌ها را لمس کرد، اما شاید محدودیت‌هایی که آن تصمیم را اجتناب‌ناپذیر کرده‌اند دیده نشوند.

بااین‌حال، معمولاً هر سطح تصور می‌کند تصویر خودش کامل‌تر است.

این فاصله در جامعه شدیدتر هم می‌شود. جامعه‌ای که گروه‌های مختلف آن سبک زندگی، رسانه، دوستان، محله، درآمد و حتی واژگان مشترک کمی دارند، به‌تدریج از چند جهان جداگانه تشکیل می‌شود. آدم‌ها ظاهراً در یک شهر زندگی می‌کنند، اما واقعیت‌های یکسانی را تجربه نمی‌کنند.

در چنین وضعیتی ممکن است با دیدن تعداد طرفداران یک تفکر، یک رفتار یا یک عقیده واقعاً متعجب شویم. می‌گوییم امکان ندارد این همه آدم چنین چیزی را باور داشته باشند. حتماً پول گرفته‌اند، فریب خورده‌اند، مجبور شده‌اند یا حقیقت را نمی‌دانند.

البته در هر جامعه‌ای منفعت، تبلیغات، فشار و فریب وجود دارد. اما توضیح‌دادن همه آدم‌های طرف مقابل با این عوامل، بیشتر از آنکه تحلیلی درباره آن‌ها باشد، راهی برای محافظت از تصویر خودمان از دنیاست. نمی‌خواهیم بپذیریم چیزی که برای ما آشکارا نادرست است، ممکن است برای فرد دیگری واقعاً حقیقت، اخلاق یا حق باشد.

طرف مقابل نیز دقیقاً همین کار را با ما می‌کند. او هم نمی‌تواند باور کند کسی صادقانه به نتیجه‌ای متفاوت رسیده باشد. پس ما را نیز مزدور، فریب‌خورده، بی‌اخلاق یا بی‌خبر می‌بیند.

به این ترتیب، پیش از آنکه گفت‌وگو آغاز شود، هر دو طرف انسان‌بودن دیگری را از او گرفته‌اند. دیگر با آدمی دارای تجربه، ترس، امید و منطق متفاوت روبه‌رو نیستند؛ با تصویری ساده‌شده از دشمن مواجه‌اند.

شاید سخت‌ترین بخش ماجرا این باشد که گفت‌وگو همیشه این فاصله را از بین نمی‌برد. گاهی ساعت‌ها برای کسی توضیح می‌دهی که آدم‌هایی با درآمد بسیار پایین‌تر، دغدغه‌هایی کاملاً متفاوت یا اعتقاداتی عمیقاً متضاد وجود دارند. او حرف‌ها را می‌شنود، شاید حتی تأییدشان کند، اما واقعاً باورشان نمی‌کند.

چون دانستن با لمس‌کردن متفاوت است.

می‌توانی بدانی کسی برای پرداخت اجاره‌اش مشکل دارد؛ اما تا زمانی که خودت میان اجاره خانه، هزینه درمان و خریدهای روزمره یکی را انتخاب نکرده‌ای، همه ابعاد آن تصمیم را درک نمی‌کنی. می‌توانی بدانی یک کارمند از مدیرش می‌ترسد؛ اما تا وقتی امنیت شغلی‌ات به رضایت فردی غیرقابل پیش‌بینی وابسته نبوده، جنس آن ترس را نمی‌شناسی. می‌توانی بدانی بعضی آدم‌ها دغدغه‌هایی دارند که از نظر تو سطحی است؛ اما شاید همان دغدغه در جهان آن‌ها مهم‌ترین مسئله زندگی باشد.

این به آن معنا نیست که هر عقیده‌ای درست است، هر رفتاری باید پذیرفته شود یا هر تصمیمی قابل دفاع است. فهمیدن تجربه دیگری با تأییدکردن نتیجه‌ای که گرفته، یکی نیست. می‌توانیم بفهمیم کسی چگونه به نقطه‌ای رسیده و همچنان با او مخالف باشیم. می‌توانیم واقعیت زندگی او را به رسمیت بشناسیم، بدون آنکه منطق یا انتخابش را صحیح بدانیم.

اما تا وقتی وجود آن تجربه را باور نکرده‌ایم، مخالفت ما نیز چندان معنایی ندارد. ما با آدم واقعی روبه‌رو نیستیم؛ با نسخه‌ای خیالی از او بحث می‌کنیم که خودمان ساخته‌ایم.

شاید لازم باشد پیش از قضاوت درباره دیگران، به‌جای پرسیدن «چطور ممکن است کسی این‌قدر نفهمد؟»، سؤال دیگری بپرسیم:

چه چیزی در زندگی این آدم وجود داشته که این نتیجه را برای او منطقی کرده است؟

ممکن است پاسخ این سؤال ما را قانع نکند. ممکن است همچنان رفتار او را اشتباه، خطرناک یا غیرقابل قبول بدانیم. اما دست‌کم دیگر لازم نیست برای فهمیدن او، حتماً او را احمق، خائن یا مزدور فرض کنیم.

بعضی آدم‌ها واقعاً کمتر از ما درآمد دارند. بعضی‌ها واقعاً چیزهایی را که برای ما بدیهی است نمی‌دانند. بعضی‌ها واقعاً دغدغه‌هایی دارند که برای ما کوچک و بی‌اهمیت به نظر می‌رسد. بعضی‌ها واقعاً به عقایدی باور دارند که برای ما غیرقابل تصور است. نه لزوماً چون بدترند، بلکه چون از جایی متفاوت به دنیا نگاه می‌کنند.

پذیرفتن این تفاوت، آرامش‌بخش نیست. حتی ممکن است دردناک باشد. چون ما را مجبور می‌کند از تصور ساده‌ای که درباره جهان ساخته‌ایم فاصله بگیریم؛ جهانی که در آن آدم‌های منطقی باید تقریباً شبیه ما فکر کنند.

اما جهان واقعی این‌طور نیست.

آدم‌ها فقط پاسخ‌های متفاوتی ندارند. گاهی در جهان‌های متفاوتی زندگی می‌کنند، سؤال‌های متفاوتی می‌پرسند و چیزهای متفاوتی را بدیهی می‌دانند. شاید آغاز فهمیدن یکدیگر، نه توافق بر سر پاسخ‌ها، بلکه باورکردن همین تفاوت باشد.

اشتراک‌گذاری:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *